تهران به وقت نیمه شب

اسلحه اش را گذاشته بود روی شقیقه ی راستم، دوست داشت برایش زجه بزنم تا شاید رحمش بیاید به حالم، دوست داشت التماسش را بکنم و دست و پایش را ببوسم. اما من هیچ وقت چنین کاری نمی کردم، حتی آن موقع ها که دیوانه وار دوستش داشتم. چه برسد به حالا..

همینطور که اسلحه اش را به شقیقه ی راستم فشار می داد بلند بلند فریاد می کشید؛ من هم فقط لبخند می زدم و نگاهش نمی کردم. فکر می کنم بیشتر لجش گرفت، چون بعدش فقط مدام فوحش میداد و من را مسبب تمام گرفتاری هایش میدانست. نمی دانم، شاید.. شاید نباید آنقدر دوستش می داشتم.

در تمام طول این مدت ۴۵ دقیقه، من فقط داشتم به صدایش گوش می دادم، کاری به کلماتی که می گفت نداشتم. من روزی عاشق این صدا بودم.

چیزی در سرم چرخید، تمام حواسم داشت از شقیقه راستم بیرون می رفت.

 

چطور من چشم هایت را فراموش کردم؟

می ترسم، از روزی که بیاید و من مدیون تو باشم. وقتی به این فکر می کنم که می خواهم روزی در برابر چشمان تو زبان باز کنم و اراجیفی ببافم برای نالایقی ام، شرمم می آید. اصلاً ای کاش مرا به جهنم بیاندازی، هزار بار لعن کنی، اما.. با آن چشمهای منتظرت نگاهم نکنی. نمیدانی؛ آن چشم ها دیوانه می کند، به آتش می کشد، می سوزاند. کاش اینطور مرا مجازاتم نکنی..

 

خشکسالی در ۹ دقیقه

نزدیک غروب است و دارم آخرین یادداشت های نمایشنامه را تنظیم می کنم. خیلی جاهایش را باید ویرایش کنم، همان جاهایی که دوستش داشتم و حالا باید نباشد..

همیشه همینطور است؛ چیزهایی که دوست داری را باید بگذاری و بروی! لعنت به تمام قانون هایی که برایشان دوست داشتن مهم نیست. لعنت به تو (!) خیلی دلم می خواست برگه ها را در سینک ظرفشویی به آتش بکشم. حداقل اینطور همه اشان را بی کم و کاست و برای همیشه در خاطره ی این خانه، این هوا ذخیره می کردم.

دیدن آسمان در این حوالی غروب آدم را می اندازد وسط برزخ، برزخی که منتهی می شود به یک جهنم تاریک.

کمی برایم شعر بخوان

“چیزی بین گذشته و آینده اینجاست، حالا که من سکوت می کنم..”

ما خواب زده هایی هستیم که هیچ وقت بیداری را به چشم ندیده ایم. فقط برخی هایمان که خیال پرداز تر از بقیه هستند، خیال می کنند که بیدارند و آسمان را تماشا کرده اند.

بیا با هم حرف بزنیم

بعد از مدتها هم را دیدیدم؛ من بودم و چند تا از بچه های دانشکده ی هنر، بعضی وقتها بین کلاسهایمان، وقت هایی که فکر می کنیم حوصله ی آدم های عادی و زیادی آدم را نداریم راهمان را می کشیم و میاییم تئاتر شهر، سینما چارسو و کمی آن طرف تر ها.

مثل همیشه که عاشق ترکیب رنگ کرم با قهوه ای بود، اینبار هم ست کرم قهوه ای جدیدی پوشیده بود. از دور دستی به نشانه ی سلام تکان داد و قدم هایش را سرعت داد تا که رسید به نیمکت سنگی ما. درست رو به روی درب ورودی اصلی.

کاش عادت ثبت و ذخیره ی جزء به جزء رفتارها را نداشتم، آن وقت با خیال راحت فکر می کردم این لرزش دست و صدا بابت هول شدنش است، یا حتی سرما ی هوا یا هر چیزی غیر از آن رفتار همیشگی، دلیل واحد.

 

+

عنوان مطلب نام یک نمایش

:  تماشاخانه سه‌نقطه – سالن خسرو شکیبایی

:  سلیم باشکوه